بوی سیگار

کوچه

ته این کوچه چه خبر است؟ بن بست نبود؟

بوی سیگار، بوی نفت می آید از دور
بوی عطر زن، صدای تق و تق پاشنۀ کفشش
محو می گردد در آنسوی خیابان آرام
بوی زباله فرا گرفته فضا را
نفسی عمیق می کشم.

لحظه ای در پمپ بنزین منتظر ایستاده ام
بوی تهران می پیچد.
چشمهایم را که می بندم، صدای همهمۀ تهران می پیچد.
بوق ماشین، جیغ درخت، خندۀ فراگیر «کودکی» در گوشه ای از شهر
که آنجا تابی
سرسره ای
درختی برای بالا رفتن باشد.
صدای پچ و پچ غیبت می دود تا ته کوچه
و به دنبالش بادبادک می رود
پیکان می رود
کلاغ
آواز سپوری سالمند.
ته این کوچه چه خبر است؟
بن بست نبود؟

گوش می سپارم به آواز شهر
که در آن رازی نفس بریده نهفته،
که در آن بید تنها سوت می زند.
دکۀ روزنامه در کنارش،
نوشابه در دست،
آه دلتنگی سر داده.
مردمانش، مورچه های رنگی، تق و تق می گذرند،
پچ و پچ می گویند و می خندند گاهی.
و در پایان سنگفرش، خاک و سنگریزه پهن زمین است.

اما اینجا تهران نیست.
تهران دور است.
برای منی که مدتیست ندیده امش
تهران دیروز است.

روزهایی بود که بوی چمن را می فهمیدم.
روزی، آغوش مادر را می فهمیدم.
مهد کودک خوب بود، معلم بود، بچه های دیگر هم
بوی آفتاب دی ماه را می فهمیدیم. عطر خاک سپیده دم
و سلام همسایه آشنایی خاصی داشت.
بوی صداقت می داد حال و احوال پرسیدنش.
«دوستی»، پشت در منتظر پایان مشق شب نشسته بود.
مشق شب با جدیت
به میز میخکوبم کرده بود.
خسته بود.
تنها مانده بود.
کاغذ خالی به قلم زنده بود و من،
قلم در دست، می دویدم آنسوی حیاط.
مشق می خواهم چه…

مشق می خواهم چه؟
مشق شبم ستایشت است و آن هم نوشتنی نیست.
تو بگو
چه بادی بوی تهران آورده در این قریب؟
چه کلاغی تصنیف قربت می سراید؟
نمی دانند اینجا کجاست.
نمی دانند اینجا همه چیز
غریب است و دور.

اینجا شهر غربت است.
گرچه بارانش تمیز و هوایش صاف
گرچه سطل زباله دارد هر کوچه
گرچه آدمهایش می خندند و خیالی نیست
اینجا تهران نیست.

آدمهایش می گذرند در سکوت،
نه سرود سلام می پیچد در شهر
نه دست رفاقتی می زند بر پشت.
مادرم دور است. خواهرم دور است. دوستی دور است.
نه صدای اذان می گذرد از کوچه
نه صدای بوقی، آژیری.
سکوت این شهر سنگین است.
پر است از حرفهای ناگفته
که تنها بلبلان آزادۀ شهر
و زمزمۀ ابریشمی نماز صبح
و حتی صدای جیغ ترمز ماشین،
طنین لحظه ای ایستاده
توانند گویند.

نماز

این متن ادبی نیست.

این متن راجع به نماز را در کتاب بینش اسلامی دبیرستان پیدا کردم، وقتی که اتفاقی صفحۀ آخر کتاب روبرویم باز شد. در پی خواندن بیشتر، از درسهای دیگرش هم آگاه شدم و با اینکه سعی می کردم بی طرف و روشن فکرانه
کتاب را بخوانم، وجود برخی نکات سیاسی در چنین کتابی مرا می رنجانید. حال این که چرا درس اول باید راجع به ولایت و حکومت اسلامی باشد و درس آخر نماز، یا این که شرط ولایت برای قبولی نماز از کجا آمده، این بماند. شاید من بدبین شده ام. برای همین هم سعی نکردم چیزی را حذف کنم. امّا خدا وکیلی نکات بسیاری دیگر
در این متن ذکر شده که اگر از گرایشهای سیاسیش چشم بپوشانید، مطمئنم شما هم، از هر دین و عقیده ای که باشید، چشم دلتان باز می شود.

 نماز

نماز

 نقش نماز

انسان در بهره مندی از هوا و غذا و زمین و خورشید امتیازی بر حیوانات ندارد بلکه گاهی حیوانات بر او امتیاز دارند مثلا چهارپایان بیشتر و راحت تر غذا می خورند و به ظرف شویی و سرخ کردن و پختن نیاز ندارند، لباس آنها بدون دوخت و اتو و شستشو تأمین است، آنچه به انسان ارزش می دهد عقل و علم اوست و آنچه عقل و علم او را از انحراف باز می دارد ایمان و تعهد اوست. در اینجا نقش عبادت و نماز به خوبی روشن می شود زیرا نماز یک مکتب علمی برای پرورش ایمان و تعهد است.

شما با قصد قربت به همه اهداف مادی پشت می کنید.
با الله اکبر همه قدرتها را تحقیر می کنید.
با الحمدلله خود ار از بله قربان گوئیهای این و آن می رهانید.
با رب العالمین یک قدرت لربی را بر تمام هستی حاکم می دانید.
با الرحمن الرحیم سرچشمۀ هستی را رحمت می دانید.
با مالک یوم الدین مسیر و آینده را روشن می کنید.
با ایاک نعبد مسیر خود را که فقط رضایت و بندگی اوست روشن می کنید.
با ایاک نستعین استقلال در مسیر و روش خود را اعلام می کنید.
با اهدنا الصراط المستقیم بزرگترین خواسته ها را مطرح می کنید.
با صراط الذین انعمت علیهم الگوها را مشخص می نمایید.
با غیرالمغضوب علیهم و لاالضالین نسبت به گروههای انحرافی که انسانهای پاک را اغفال می کنند هشدار می دهید.

آری نماز با هر حرف و کلمه اش تفکر و اعتقاد و عمل و شیوه و الگو و خواسته  خط و آینده را روشن می کند. امام خمینی فرمود نماز کارخانه آدم سازی است و این ترجمه آیه ان الصلوۃ تنهی عن الفحشاء و المنکر است که می فرماید همانا نماز از فحشا و منکر انسان را باز می دارد. بزرگترین اهرم برای طرد شیطان نماز است که کار شیطان یا غفلت است که نماز یاد خدا را زنده کرده و غفلت زدایی می کند. یا تغییر دادن الگوها و خواسته ها و هدفها است که هر کلمه نماز سدی در برابر وسوسه ها و انحرافهای شیطانی است.

در نماز کامل آن قدر شرایط و آداب نهفته شده است که تمام نظامها و روابط انسانی را به طور خودکار تنظیم و اصلاح می کند.

رابطه انسان را با بهداشت از طریق وضو و غسل و پاک بودن بدن و مسواک و لباس تمیز و عطر زدن تنظیم می کند.

رابطه انسان را با مردم از طریق شرکت در جماعت و در کنار آنان قرار گرفتن و کمک به فقرا و تفقد از غایبین مشخص می سازد.

رابطه انسان را با نظام سیاسی و حکومتی از طریق شرط ولایت در قبول نماز و اینکه نماز بی ولایت پوچ است، معین می کند.

انسان را با ارزشها از طریق انتخاب امام عادل برای جماعت و احترام به باتقواترین افراد برای صف اوّل و تعیین بهترین خوش صدا برای اذان و همراه داشتن زیباییها به هنگام رفتن به مسجد و اقامتگاه پیوند می دهد.

رابطه انسان را با نظام اقتصادی از طریق حق و ناحق و حلال و حرام در مکان و لباس و غذا و سایر چیزها تنظیم می کند.

رابطه انسان را با دنیای غیب و همسوشدن با فرشتگانی که دائماً در صف و مشغول عبادتند برقرار می کند.

انسان بی نماز تشنه ای است که سیراب نمی شود

هر خواسته ای که در درون انسان است در بیرون وجود انسان برای آن خواسته پاسخی است.

مثلاً انسان از درون احساس تشنگی می کند در بیرون آب وجود دارد.
انسان از درون احساس گرسنگی می کند در بیرون غذا وجود دارد.
انسان از درون احساس نیاز به هوا می کند، در بیرون اکسیژن و هوا وجود دارد.
انسان از درون احساس شریک زندگی دارد در بیرون همسر برای او وجود دارد.

اکنون ببینیم آیا در انسان میل به بی نهایت قرار داده نشده است؟ چرا در انسان فطرت بی نهایت طلبی وجود دارد که اگر همه هستی را هم به او بدهید باز تمایل به بیشتر دارد و لذا می گوییم این احساس به بی نهایت را جز با رابطه با خدای بی نهایت نمی توان اشباع کرد. و نماز انس و گفتگو با آن قدرت بی نهایت الهی است که اگر انجام گرفت انسان را آرام می کند وگرنه آن تمایل بی نهایت طلبی همچنان در انسان وجود خواهد داشت، مثل تشنه ای که هر چه بیشتر آب شور بنوشد بیشتر تشنه خواهد شد و تا آب پاک ننوشد عطش او را خواهد آزرد. بنابراین نماز و بندگی خدا تأمین فطرت بی نهایت طلبی انسان است.

آثار تربیتی نماز

۱. ادب در برابر سخن اما جماعت: در نماز جماعت همینکه اما مشغول خواندن حمد و سوره است شما باید ساکت باشید و در نماز از اما جماعت جلو نیفتید.

۲. مراعات حقوق دیگران: در نماز آب وضو، مکان نمازگزار و لباس باید حلال و از مال مردم و غصبی نباشد که حتی اگر از مال خمس نداده لباس تهیه کند و یا اگر نخی از لباس او حرام باشد نماز باطل است.

۳. تغذیه و بهداشت: نمازگزار اگر از مشروبات الکلی استفاده کرده باشد تا چهل روز نمازش مورد قبول نیست.

۴. همسرداری: کسی که به همسر خود نیش بزند نمازش قبول نیست. نمازگزار باید در همسرداری شخصی خوش اخلاق باشد.

۵. ولایت: کسی که اهل نماز است ولی تسلیم طاقوتهاست و ولایت و حکومت رهبران آسمانی را نداشته باشد نمازش پذیرفته نیست گرچه تمام عمر در کنار کعبه نماز بخواند.

۶. نظم و ترتیب: در تمام کلمات و کارهای نماز نظم و ترتیب به چشم می خورد. اوّلین کلمه تا آخرین کلمۀ آن به ترتیب معین شده، کار اوّل تا آخر مرتب شده، حتی صفهای جماعت منظم و مرتب است و افرادی که در صف اوّل هستند بهتر است از نظر علم و تقوا برتر باشند.

۷. انعطاف و هماهنگی: امام جماعت باید با مردم هماهنگ باشد، مراعات ضعیف ترین مردم را بکند، اگر کسی دیر به جماعت رسید کمی رکوع خود را طول بدهد تا او ملحق شود. مردم نیز خود را با امام هماهنگ کنند، مثلاً کسانی که یک رکعت از اما جماعت عقب هستند و در رکعت دوم به جماعت پیوسته اند می توانند با نوعی انعطاف و تغییر در نماز به جماعت بپیوندند. از جمله:

الف – در هر کجا که اما مشغول حمد یا سوره یا رکوع است تکبیر می گویند و ملحق می شوند.

ب – اگر امام بخاطر اینکه رکعت دوم است قنوت می خواند، با اینکه رکعت اول شماست ولی با اما هماهنگ می شوید و شما نیز قنوت می خوانید.

ج – هرگاه امام در رکعت سوم و شما در رکعت دوم قرار گرفتید باید خود را در رکوع با امام هماهنگ کنید یعنی یا حمد و سوره را سریع بخوانید و یا سوره را نخوانید که به رکوع امام برسید.

۸. اعتماد: اگر هر یک از امام یا مردم در انجام قسمتی از نماز شک کردند باید به یکدیگر اعتماد نمایند یعنی با توجه به رفتار دیگری تصمیم بگیرند.

۹. ورزش: گرچه نماز برای انجام وظیفۀ الهی است ولی طراحی آن طوری است که در لابلای نماز و حرکات رکوع و سجود آن یک نوع حرکت ورزشی نیز نهفته است.

۱۰. آموزش اجباری: نمازگزار باید مسائل و احکام مورد نیازش را فراگیرد و لذا همه مردم باید یک آموزشهای مکتبی و اولیه را ببینند.

۱۱. خدمت و هنر: به خاطر اقامه نماز در مساجد، فرهنگ و تفکر وقف پیدا شد و مسجدسازی و هنر معماری و ابتکارات مهمی در این مسائل نصیب مسلمانان شد.

۱۲. اخبار: در شرکت مردم در نماز جمعه و جماعت آشنایی با اخبار آن هم از بیان یک امام عادل و آشنایی مردم با مسائل دینی، آشنایی مردم با یکدیگر، آشنایی مردم با مشکلات، آشنایی مردم از محرومان نهفته است.

۱۳. امر به معروف و نهی از منکر: در اذان می گویند حی علی الصلاۃ یعنی بشتابید به سوی نماز. این جمله امر به بزرگترین معروف یعنی نماز است و مجموعه نماز به خاطر آنکه انسان را از فحشا و منکر باز می دارد خود یک نهی از منکر است.

۱۴. مطرح شدن قرآن: شما در هر رکعت نماز با خواندن سورۀ حمد و یک سوره دیگر وظیفه دارید هر روز دهها آیۀ قرآن بخوانید و این عبادت رمز آمدن قرآن به صحنه است.

قلمم خشک، لبم بیجان است

الهام

پی الهام، نمی خوابم شب
که زبانم را انگار
گره ای بسته به هم
قلمم خشک در انتظار جاری شدن
احساس، امّا
چه بگویم که عبور کلمه دشوار است…

پی چیزی هستم
مثل عطر گل یاس
مثل بوی نم صبح
مثل آواز فراگیر ملخها در شب
پی چیزی تازه
تر
و خنک
که طلسمم کند آنطور که پلکم سنگین
عضلاتم سست
به مقابلت نشینم به نماز
دل در آرامش کامل بسپارم به نسیم گل یاس
و فراموش کنم چیزی هست
یا که چیزی بود دیروز انگار.
هیچ نبود. خاطره ای شیرین شاید باشد
مثل طعم آبگوشتی
که شش سالگی آنرا خوردم
آن که طعمش هرگز محو نشد از یادم
کاسۀ داغ غذا، پر از عشقی که پدربزرگ
ارزانی عالم می کرد
و بدون منّت، نوش جان می کردیم.

شاید این خاطره ها حرف دلی بر آرد،
شاید آسوده شود آمدن حرف به لب.
من نمی دانم چیست
که لبم را بسته
تو چه می گفتی شعر
به زبان گفتن احساسات است؟
من پر از عاطفه ام،
اشک گاهی از هجوم احساس، به در بغض می کوبد
تپ تپ
مُشتش.
بغض سنگی امّا
هق هق احساساتم
را به تمسخر بسته،
و لبم خاموش است.
قلمم خسته از این خاموشی.

هیچ می دانی وقتی هستی
از حضورت نفسم تنگ
و لبم
و زبانم
و صدایم
بیجان
جان به جانبخش فدا کرده و عقل
پرده را پس زده،
در پرواز است

من نمی بینم چیزی وقتی
که حضورت مانند مه کوه
در فضا
غوطه ور است.
و نفس در این مه
بس سنگین
بر نیاید ساده.

خوبیت هموزن شوری آبگوشت نیست.
خوبیت نیست هم عطر گل یاس.
خوبیت سنگینتر
روز به روز
خوبیت وزنۀ آویزان از گردنم است.
نرود هرگز از یاد و هنوز
خوبیت حافظ احوال من است.
خوبیت الهامی سنگین است
معضلی شیرین است.
خوبیت مملو از انگیزه برایم،
به تحرک آرد
خون جاری در رگهایم را.
خوبیت باعث بودن و تنفس
و اگر لبخندیست
همه از خوبی توست.
فقط ای کاش، خدایا
به لب آید سخنی
لایق سپاس باشد از تو.

خوبیت بس سنگین است امّا…

پاک کن

اگر پاک کنی داشتم
رنگ سیاست را از حرفهایت، از نگاهت، از قلبت، ای هموطن
پاک می کردم.

اگر می توانستم
با لاک سفید، غلطهای پر قضاوت سخنم را با تو
و قضاوت را از نگاهت بر من، می بردم.
دلت را باز کن، دوست.
دنیا را باید با قلبی پاک و سپید دید.
هیچ چیز نا ممکن نیست.

با مداد رنگی
اگر می توانی
قلبم را همرنگ قلبت بکش. خون رگهایم همسرخی خونیست که در رگهای تو روان است.
فرق بین من و تو، بیشتر از خواهر یا برادر نیست.

بر نگاهت، خط کشی می نهم
و به موازاتت، نگاه من هم می رود به آینده
به موازاتت، من هم ایستاده ام، ای دوست. دستم را بگیر.
برای نگریستن در چشمهایت اما، به خط کش نیازی نیست.

چشمهایت رنگ آسمان بیکران شب هنگام
آنگاه که صدایمان دست به دست بر فراز ستارگان می رود،
آنوقت که خدای من
و خدای تو
به انتظار دست دعایمان، سفرۀ بخشش خود را بر پهنای آسمان گسترده.

در نگاهت، ذرّه ای بخشش در آن دوردستها می درخشد.

دوستم، خواهر، ای برادرم،
بیا
لکه های خاکستری نفرت
غفلت
جهل و قضاوت را
لکه های سیاه غرور و استکبار
را این بار
برانیم از نگاهمان به یکدیگر.

از چشمهایم می توانی دید
که همدلی چه معنا دارد.

فرار

چشمهایم را که می بندم
دستم را چیزی می گیرد و با خود می برد
به آنسوی ابرها.

خواب نیمروز
فراریست از دنیایی که در آن
بوی نفرت طلوع خورشید را
افق فردا را
آلوده کرده است.

فراریست از دنیایی که در آن
غم و غصه می رود دست به دست
چشم به چشم
سوار نگاه غبار آلودۀ کینه ای که از کاه، کوه می سازد و از جهل، اکراه.

بگذار
و تماشا کن چگونه بر بال خواب
از این دنیا فرار خواهم کرد.

بگذار
بروم آنسوی عالم
آنجا که پرواز ناممکن نیست
آنجا که قفسها بازند
قفل و زنجیر همه در خواب ناز…
آنجا که سبکبال است آرزو
و زمین از عبور احساس جان می گیرد.

اینجا آسمان هم از نفرت دور نیست
کینه بر جوی آب روان است، خانه به خانه می رود، هیچ کس نمی داند.
تعصب می بارد از ابر بیگانگی، ابر سکوت، و فرو می رود در خاک بایر.
این زمین سالهاست از زمستان جهل سبز نشده.

بگذار بروم بر بال خواب
به آنجا که برگ از عشق سبز است.

خنکی پشت در است

دل من نا آرام است امروز
پشت شیشه خنکیّ سبز صبح بهار
هوسم را می خواند به فرود آمدن لب بر خاک
خاک اشباع شده با شبنم
می دانم
تشنگی از لب من می راند.

خنکی، اندوهم را خواهد شست از دل
خنکی بین صنوبر و سما
غوطه ور است.

و چه زیباست تصنیف طلوع
و چه خوشحال امروز
از رفتن فرسودۀ دیروز آرام
از خفتن شب پشت زمین
و به باور داشتن، فردا را.

ای چکاوک، بالت سرد و تمیز
گذر شب تنها
روی خاکستری بال تو امکان دارد
از گذشتن ز سیاه،
و سپس شکار آن حاشیۀ نقرۀ صبح، تا رسیدن به پگاه
نور بر بال تو نازل شده است.
روزگارت ای چکاوک، دوستم
غبطه خوردن دارد.

Troy Jollimore: At Lake Scugog

Since I have not been writing too much recently, I thought I would keep the blog alive with a poem I came across, waiting in the room of waiting, thinking about the things awaiting me on the other side of the doctor’s door. I found this poem by Troy Jollimore in a copy of The New Yorker, and the words seemed to reverberate through my throat, resounding with my own breath. I’m sure we can all say we’ve met this poem before.

At Lake Scugog
By Troy Jollimore

1.
Where what I see comes to rest,
at the edge of the lake,
against what I think I see

and, up on the bank, who I am
maintains an easy truce
with who I fear I am,

while in the cabin’s shade the gap between
the words I said
and those I remember saying

is just wide enough to contain
the remains that remain
of what I assumed I knew.

2.
Out in the canoe, the person I thought you were
gingerly trades spots
with the person you are

and what I believe I believe
sits uncomfortably next to
what I believe.

When I promised I will always give you
what I want you to want
,
you heard, or desired to hear.

something else. As, over in the lake,
the cormorant and its image
traced paths through the sky.